|
سلام
حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم آن را شادمانی بی سبب می خوانند ... ... ... ... حال همه ما خوب است ... اما تو باور مکن... + نوشته شده در 2009/12/7 0:1 AM توسط mahi |
حدودا یه ماهی میگذره از اون شبی که بد جور دلم واسه اینجا تنگ شد و خواستم که بنویسم. نوشتم زیادم نوشتم اما از بد رورگار وفتی می خواستم ثبت کنم همش پرید!!! امشبم می نویسم امیدوارم نپره ................................................... کلاس اندیشه اسلامی: استاد:امروز می خوایم هدف آفرینش رو با عقل اثبات کنیم استاد:با آوردن سه آیه می رسیم به هدف ۱.انسان آفریده شده تا عبادت کنه ۲.انسان عبادت می کنه تا به تقوی برسه ۳.انسان به تقوی می رسه تا به رستگاری برسه نتیجه:هدف آفرینش=رسیدن به خوشبختی دانشجو:خوب اگر آفریده نشده بودیم که نیازی به خوشبختی نبود؟؟؟؟؟؟؟ استاد:این حرفا کلیشه شده! اگه با خدا ملاقات کردی ازش بپرس چرا منو آفریدی!!! دانشجو:؟؟؟ نتیجه: هدف آفرینش=رسیدن به خوشبختی + نوشته شده در 2009/10/24 0:45 AM توسط mahi |
روحش شاد یادش گرامی باد... + نوشته شده در 2008/7/19 0:29 AM توسط mahi |
+ نوشته شده در 2008/3/22 9:36 PM توسط mahi |
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزارچشمه ی خورشید در دلم می جوشد از یقین احساس می کنم در هرکناروگوشه ی این شوره زار یأس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو ! من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو! من فکر می کنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد احساس میکنم در چشم من به آبشر اشک سرخ گون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس احساس می کنم در هر رگم به هر تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ای می زند جرس!!! + نوشته شده در 2008/3/15 2:38 AM توسط mahi |
با مردم زمانه سلامی و والسلام.
تا گفته ای چاکرتم می فرو شندت. در چهار راه ها خبری نیست یک عده می روند یک عده خسته باز می آیند وانسان که کهنه رند خداییست بی گمان.... بی شوق و بی امید برای دو قرص نان کاپوت می فروشد. در معبر زمان در کوچه پشت یک قوتی سیگار شاعری استاد و فی البداهه نوشت این حماسه را : "انسان خداست" حرف من این است گر کفر یا حقیقت محض است این سخن انسان خداست آری این است حرف من . از بوق یک دوچرخه سوار پست شاعر زجای جست و........... ......ومدادش نوکش شکست. + نوشته شده در 2008/1/31 0:28 AM توسط mahi |
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود یادباد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود پیش از این کاین سقف مینا بر کشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهدو یک میثاق بود سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود حسن مهرویان مجلس گرچه دل میبردو دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود + نوشته شده در 2008/1/15 0:52 AM توسط mahi |
آن هنگام که آوار آفتاب
بر سر این موجود شیءُعجاب فرود آمد دیگر هیچ به یاد نیاورد وزندگی خوابها آغازشد. تو بیدارباش تا حجم سبزت مسافر کوچه های بهارنارنج باشد . + نوشته شده در 2007/9/12 4:31 AM توسط mahi |
" زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است" چرا نباید اندیشید به گذشته ای دور و یا آینده ای نزدیک ؟ شاید به خاطر اشک هایی است که پای هرزه خیال ریخته می شود درو باید کرد + نوشته شده در 2007/8/26 4:19 PM توسط mahi |
کوچه ای شلوغ و شبی آرام شبی پراز روشنی وکوچه ای بن بست زنی نان به دست سکوت کوچه را می جود جلوی نانوایی مردم صف کشیده اند وشاید کسی بی نوبت نانی ستانده بالاخره که نان به همه میرسد شاید هم نه. نورهای چشمک زن! گذر چشم های سرد و بی اعتنا ! من از پشت شیشه های پراز لک وخاک گرفته ماشین سعی می کنم درکشان کنم . + نوشته شده در 2006/9/13 8:25 PM توسط mahi |
|
| ||||||